معرفی و خلاصه کتاب در باب هستی : نوشته: آلن واتس

 

کتابِ در باب هستی، درباره‌ی سؤالای مهمِ زندگیه: معنای زندگی چیه؟ ما در کجای این عالمِ هستی قرار داریم؟ نویسنده‌ی مشهورِ این کتاب، آقای آلن واتس، دستِ خواننده رو می‌گیره و به یه سفرِ اکتشافی می‌بره. سفری که اولویت‌های زندگیِ انسانها رو به چالش می‌کشه. سفری درباره‌ی سازوکارِ جهانِ هستی و ماهیتِ خداوند.

 

خلاصه متنی رایگان کتاب در باب هستی

تقلای آدم برای درک جایگاه خودش توی جهان هستی و تلاش برای رسیدن به رضایت روحی معنوی چیز جدیدی نیست.
همین امروز هم ما به حکمت هایی از این دست که آلن واتس مطرح می‌کند نیاز داریم.

شاید حتی بیشتر از هر زمان دیگه ای پیام واتس توی یک کلمه خلاصه می شود.

اتصال

اتصال با همه آدمها از مرد و زن و بالاتر از، آن اتصال با کل عالم خلقت هرچی باشد همان نیرویی که ما را خلق کرده، همان نیرو علف ها پرنده ها ،حیوان ها و باقی مخلوقات را آفریده است.

پس همه ما در است متصل هستیم و هر چقدر زودتر این حقیقت را بپزیم به نفعمون است.

آقای واتس از زمانه خودش جلوتر زندگی می کرد، اما الان دیگه وقتشه که از حکمت گوارای ایشون سیراب بشیم و یک زندگی شاد و رضایت بخش شروع کنیم.

ضمنا اگر می خواهیم که بدونیم حکمت باستانی ودانتا چی هستش، زبان چه ارتباطی با ادراک آدمها دارد، و چرا نباید نگران مرگ باشیم با ما تا آخرین پادکست همراه باشید.

 

 

توی دنیای غرب هیچ چیز خط قرمزی وجود ندارد الا درک معنای انسانیت

هر نسلی که بعد از نسل قبلیش می‌آید معمولاً تابو ها و خط قرمز های نسل قبرش را دور می ریزد. توی خیلی از جمع ها مسائل جنسی یه زمانی خط قرمز بود.

توی ژاپن خانواده ها از این که بخوان رک درباره مسائل جنسی صحبت کنم شدیداً خجالت می کشیدند. برای همین رسم بود که به زوج های جوان تازه ازدواج کرده کتاپچه می دادند به اسم به اسم کتاب بالشت که دربردارنده جزئیات مربوط به وضعیت های مختلف جنسی بود و هر چیزی که عروس و داماد برای رابطه باید می‌دانستند را آموزش می دهند.

توی فرهنگ امروزه قرن مسئله جنسی دیگه تابو نیست، و شما حتی تبلیغاتش را روی بیلبورد ها می توانید ببینید و توی عکس ها را آهنگ های پاپ، میتونید مضامین جنسی را بشنوید.

اما یکی از خط قرمزها و تابو های مهمی که هنوز هم پابرجاست صحبت در مورد انسانیت است.

تعریف و شناخت ما از انسان اغلب اشتباه است. خیال میکنیم هر شخصی یک موجود زنده مجزاست که زندگیش از زندگی دیگران و محیط جدا است.

این تصور اشتباه از جایگاه خودمون توی دنیا توی طرز صحبت کردن مون هم خودشو نشون میده.

عبارت هایی مثل ما به این دنیا اومدیم یا باید با واقعیت رو مواجه شد، همه اشاره به این دارن که ما خودمون را از این دنیا و واقعی کاملاً جدا و مجزا می بینیم.

اما این دیدگاه چیزی جز خود فریبی و توهم نیست، حقیقت این است که ما وقتی متولد میشویم به دنیا نمی آیییم بلکه از دنیا می آییم.

همانطور که اقیانوس مجرا به وجود می آید و جهان همه آدمها را به وجود می آورد، با اینکه هر موج حرکتی است که روی سطح اقیانوس شکل می گیرد اما چیزی جدا از اقیانوس نیست و ماهیتش هیچ فرقی با امواج دیگر ندارد.

 

 

همین حرف در مورد تک تک آدمها صادق است.

با این همه ما همچنان خودمون رو فرد مستقل و جدا می دانیم.

توی بخش بعدی بهینه فریبی ها نگاه دقیق‌تری میندازیم. آدم ها خیلی وقت است که هویت حقیقی خودشان را نادیده گرفتند چون تفکر منطقی نمی تواند آن را درک کند.

وقتی صحبت از متفکران بزرگی می شود که تلاش کردند پی به حقیقت و هویت انسان ببرند، شاید کسی مثل فروید یا یونگ به ذهنتون بیاید که تحقیقات مسابقه روی ذهن ناخودآگاه انجام دادند.

اما این روانشناس ها مثل اکثر آدم های طول تاریخ یک حقیقت اساسی رو درباره هویت و ماهیت آدم نادیده گرفتند.

حقیقتی که از فرط سادگی بیانش با کلمات دشوار است.

آلمانی ها برای اشاره به اینجور حقایق کلمه‌ای دارند به اسم (هینترگدانکن)،به معنای چیزی که همه به صورت شهودی میفهمن ش و قبولش دارند اما دوست ندارم بهش فکر کنم، با این حال فرهنگ عامه به این دیدگاه ضمخت و خود محور آن هایی که درباره آدم وجود دارد دامن زده،و باعث شده ما حرف ر رو مثل یک ذره تنها در این عالم ببینیم و این نگرش الان آنقدر قوی شده که جایگزین کردنش با حقیقت غیر ممکن به نظر می آید.

اون حقیقت اینکه آدمها قطره های جدا افتاده از اقیانوس نیستند، بلکه بخشی از یک انرژی واحد هستند که خالق همه چیز هست ،خالق آدمها ،خالق انرژی اتمی ، بنابراین هویت واقعی ما یعنی همان چیزی که با گفتن کلمه من بهش اشاره می کنیم، یک هویت ازلی و بی نهایت است.

است یک انرژی واحد وجود دارد که ارتعاش های مختلف و شکل های مختلف حیات را ایجاد می کند.

بله درک به این مفهوم برای عقل یا ذهن منطقی اسون نیست و یکی از مهم ترین دلایلی که تا حالا تایید و اثبات نشده هم همین است.

تلاش برای درک منطقی مفهوم من مثل این است که شما بخواهید بدون آینه در چشم های خودتون نگاه کنید. معلوم است که غیر ممکن است، ست یا مثل این میمونه که داخل آینه نگاه کنید و سعی کنید رنگ آینه را تشخیص دهید.

ممکن است و توی آینه رنگ سبز برگ ها یا آبی آسمان را ببینید اما این رنگ ها هیچ ربطی به خود آینه ندارند. با این وجود همانطور که توی بخش بعدی می بینیم یک راه خوب وجود دارد تا هویت آدم را تا حدودی بشناسیم ، و آن مفهوم خداوند است.

 

 

آدمها از مدت ها پیش متوجه شدند که خدا همه جا هست

اما کمتر کسی این حقیقت را واقعا تجربه کرده. که آدم ها به خدا فکر می‌کنند خیلی‌هاشون یه شخص جهان بین را تصور می‌کنند که در آسمان ها زندگی می کند و قدرت تسلط بر همه چیز را دارد.

با این حال در طول تاریخ نگرش های دیگری نسبت به خداوند وجود دارد.

توی هند باستان، خیلی هست هندوها از حکمت ودانتا پیروی می کردند. بر اساس این آیین خدا همه جا هست بخشی از همه چیز است نه اینکه یک قلم را جداگانه برای خودش داشته باشد.

توی این متون که به (اوپانیشادها)معروفند دیالوگ‌ها شعرها و داستان هایی معروف است که قدمتشان به ۸۰۰ سال قبل از میلاد مسیح می رسد.

این نوشته ها دیدگاه هند باستان را به خداوند به خوبی نشان میدهند، از آنجا که هندو های آن زمان خدا را درون هر چیز و هر کس میدانستند ،مظهر خدا بودن چیزی نبود که کسی بهش افتخار کند یا به خاطرش خودش را بالاتر از بقیه بداند.

این عقیده که خدا را میشود داخل هر چیز پیدا کرد به مردم انگیزه قوی داده بود تا به بقیه آدم ها و حیوانات و حتی به گیاه و مواد های معدنی احترام بگذارند.

با این حال بر اساس آیین ودانتا دیدن خدا در همه چیز را همه جا چیزی که باید تجربه کرد. دیدگاهی نیست که به زور بخواهیم بهش برسیم. البته مدیتیشن یا همون مراقبه آدم را به این تجربه نزدیک می کند.

تجربه حضور خدا تجربه‌ای است که زندگی را متحول کرده و درک آدم را تغییر میدهد و کمتر کسی حقیقتاً بهش رسیده است تجربه‌ای است که احتمالا عیسی میسحهم بهش رسیده است.

به این گفته مسیح دقت کنید: آن هنگام که دوگانگی را به یگانگی و درون را به بیرون مبدل سازی آن گاه به ملکوت در خواهید آمد.

میتونیم این گفته مسیح را این جوری تفسیر کنیم که وقتی بفهمیم با دنیا یکی هستید و شروع کنید به ایجاد وحدت بین خودتون و دنیای پیرامون تون ،میتونید اشراق رو تجربه کنید.

 

 

علت و معلول، توهمی که ما را گمراه کرده است.

ماها عادت داریم همه چیز را جفت ببینیم ، نور و روشنایی ، صدا و سکوت.

یکی از جفت هایی که خیلی بهش علاقه داریم علت و معلول است. یعنی باور به اینکه هر چیزی که میبینیم و هر چیزی که اتفاق میافتد نتیجه و علت یه چیز دیگه است. اما اگر واقعا اینجوری بود معناش این بود که ما هیچ اراده و اختیاری نداریم، چون همیشه هر اتفاقی که می‌افتد معلول یک اتفاق دیگه است قبل از خودش اتفاق افتاده است.

این معناش اینه که ما همیشه در حال واکنش نشان دادن به عوامل دیگه ای و هیچ وقت نمی توانیم تصمیم مستقلی بگیریم که از تصمیم های دیگه تاثیر نپذیرفته باشد. خیلی احمقانه است؟

یعی باز هم خام این مفهوم می‌شویم و همچنان با تنگ نظری به جهان نگاه می کنیم.

مثل اینکه بخواهیم از داخل یک سوراخ ریز کل جهان را ببینیم. فرضض کنیم شما اصلاً تا حالا گربه ندیده‌اید.

یه روز که دارید از این کوچک به بیرون نگاه میکنید یک دفعه کله یک گربه را می بینید که از جلوی نگاهتون عبور می کند، چند ثانیه بعد بدن گربه را می بینید و بعد دومش را می‌بینید. اگر همچنان نگاه کنید احتمال دارد که گربه مجدداً از جلوی آن رد بشود و شما دوباره همون ترتیب رو مشاهده کنید ،اول کلش را ببینید بعد بدن شروع و در آخر هم در مشرق.

اگر طرفدار نظریه علت و معلول باشید و هر رویدادی را نتیجه یک رویداد دیگر بدانید ممکن است با دیدن این صحنه فکر کنید که سر گربه علت دومش بوده است،چون بلا بعدش ظاهر شده است، اما خوب میدونیم که این حرف احمقانه است.

علت و معلولی در کار نبوده و سر و دم هر دو بخش های یک چیز واحد هستند.

ما یک عالمه وقت تلف می‌کنیم تا اتفاق ها را از هم تفکیک کنیم و بفهمیم که کدوم اتفاق علت کدام اتفاق است، اما بهتر است که همه چیز را بخشی از یک هستی واحد در نظر بگیریم.

وقتی با چشم های باز به همه چیز نگاه کنید و دنیا را به صورت یک موجودزنده واحد به هم پیوسته ببینید از بسیاری از سردرگمی ها در امانید.

 

 

تنگ نظریه های ما و نگرش محدود مون این توهم و در ما ایجاد کرده که توی زندگی فقط یا باید از این مسیر بریم یا از اون مسیر

 

برای اینکه بفهمیم چطور میشه دیده وسیعی داشت باید اول بفهمیم چرا و چطور توی جزئیات گیر افتادیم.

نکته اول اینکه نگاه کردن یک عمل فعالان است، چون توی دنیا خیلی چیزها برای دیدن وجود دارد حتی وقتی که همشون بخشی از یک شیء واحد باشند. پس وقتی به یک گل فقط نگاه می کنیم چیزهای دیگری هم برای نگاه کردن وجود دارد مثل ریشه ها ساقه ها و برگ ها و گلبرگ ها و حتی رنگ های مختلفی که از این ها دارند.

مراحل توجه به این شکل است که اولش دست به گزینش و انتخاب میزنید. انتخاب میکنیم که دقیقاً چه چیزی را ببینیم و روی چه چیزی تمرکز کنیم بعد از اینکه انتخاب من را انجام دادیم باید یافته هامون رو ثبت کنیم.

برای این کار به یک سیستم نمادین شبیه خط نیاز داریم تا بتونیم بازنمود دقیق را ارائه بدهیم.

مثلاً به یک برگ که از شاخه یک درخت کاج اونه زده نگاه کنیم و اون رو با استفاده از کلمات توصیف کنید : مثلاً بگیم برگ سوزنی شکل.

با مطالعه واژه های زبان های مختلف و بررسی وسعت دایره لغات هر شهر میتونیم تشخیص بدیم که شخص چقدر تیزبین و نکته سنج است و به چه چیزهایی توجه می کنند.

مثال مشهورش زبان اسکیموها ست که برای اشاره به انواع مختلف بر چندین و چند واژه دارند.

طبیعی هم هست کسایی که توی قطب شمال زندگی می کنند مثل من به بر توجه بیشتری نشان میدهند، در نتیجه نسبت به زبان انگلیسی واژه های بیشتری برای اشاره به این پدیده دارند .

یا مثلاً در ژاپنی واژهای داریم به اسم یو گن که به معنای ، حس پرسه زدن بی هدف وسط جنگل است.

توی زبان انگلیسی هیچ معادلی برای این واژه وجود ندارد و این یعنی اینکه انگلیسی‌زبان ها به این احساس توجه خاصی نداشتند یا لااقل خیلی کمتر از ژاپنی ها بهشون توجه داشتند.

چیزی که مسلمه اینکه توجه گزینشی ما این توهم رو ایجاد میکنه که زندگی از چیزهای متضاد ساخته شده یا ،این یا اون، یا این، راه یا آن راه.

مثلاً عموم مردم اینجوری فکر می کنند در طول روز فقط نور وجود داره و توش فقط تاریکی اما واقعیت اینه که همیشه و در هر ساعتی هم نور هست هم تاریک، بستگی به برداشت و فهم ما از واقعیت دارد . در طول روز امواج نور بیشتر، برای همین ما نمیتونیم تاریکی ها را بین آنها تشخیص بدهیم اما باز هم تاریکی هست. درست همانطور که در شب نور هست.

پس دلیلی ندارد که شب و روز ضد هم بدونیم این دوتا دو بخشی از یک حقیقت واحد هستند.

 

 

بعضی از فرهنگ ها و مذهب ها مارا از مرگ میترسانند

 

در صورتی که میتونیم با دید مثبت به این سرنوشت حتمی نگاه کنیم. مرگ یکی دیگر از خط قرمزهای غرب است. هیچ کس دلش نمی خواهد درباره مرگ صحبت کند یا حتی بهش فکر کند.

اگر به آدم ها باشد اکثرشون دوست دارند که تا ابد جوان بماند.

شاید فکر کنید ترس از مرگ طبیعی است اما دلیل طبیعی ترس ما نحوه ارائه مذاهب از مرگ است.

مسیحیت یکی از دین هایی هست که بابت نگرش رایج به مرگ مقصر است .بر اساس آموزه های این دین بعد از مرگ روز قیامت برپا می شود و هر کسی که گناهکار باشد به جهنم میرود، این در حالی است که دورنمای کلیسا از بهشت شباهت چندانی به بهشت ندارد، چون آنجا هم دائما تحت نظارت یک خدا هستیم و نهایت خوشی اهل بهشت این است که چند بنوازم و سرود مذهبی بخوانند.

اکثر آدمها فکر میکنند تنها گزینه ای که در اختیار دارند ولی خدایی است و با توجه به اینکه هیچ کدوم از این مسیرها در عمل به آدم آرامش نمی دهد این دارد که چرا مردم از مرگ میترسند و چرا دکترها و آشنایان بیمار مدام سعی دارند به بیمار اطمینان بدهند که زنده می مانند.

این در حالی که گزینه های دیگری هم وجود دارد که در فرهنگ غرب جایگاهی ندارد. مذاهب ای وجود دارد که مرگ و دروازه ای به سوی رشد معنوی می داند.

تویی این مذاهب اتفاقاً بیمار بدحال را تشویق می‌کند که با مرگ مواجه بشود با این دید که مرگ یک فرصت است و فرصتی که برای رهایی از نفس و هویت جعلی خود فریبی.

یکی از اساتید معنوی یونانی اول قرن بیستم به اسم(جی ایگر جف) معتقد بود که دائم من به یاد مرگ بودن به نفع آدماست.

نه تنها به نفع خودشون بلکه به نفع تمام موجودات زنده دور و برشون .چرا ؟

چون تنها زمانی که مردم معمولاً از نفسانیات خودشان رها می شوند وقتی که در آستانه مرگ قرار می گیرد.

پس فقط در این چارچوب ذهنی نیست که آدم می تواند خود حقیقی اش را زندگی کند و وجودش را بخشی از جهان هستی بداند جهانی با یک خدای بی نهایت و نامحدود.

 

 

شیوه زندگی ما توی این جهان به سرعت در حال تغییر است، اما حضور خود را همچنان پابرجاست.

 

یکی از دلایل محبوبیت داستان های علمی تخیلی این است که باعث میشوند ، جهان های موازی را کشف کنیم و به دنیای آدم ماشینی ها سفر کنیم، دنیایی که هیچ محدودیتی در آن وجود ندارد.

توی زندگی واقعی هرروز اکتشافات علمی جدیدی صورت می‌گیرد حالا سوالی که توی ذهن خیلیا ایجاد می شود اینه که چی در انتظار آدم هاست.

یکی از کاربردهای تکنولوژی این است که ما را به هم متصل می کند حتی زمان خود نویسنده هم حجم وسیعی از اطلاعات از سرتاسر دنیا مستقیماً به خانه مردم مخابره می شد.

رادیو و تلویزیون این امکان را برای مردم دنیا فراهم کردند تا از راه دور و از کنج خانه هایشان توی مسابقات ورزشی، توی فرهنگ های خارجی و توی کنسرت های بزرگ حضور پیدا کنند.

نویسنده معتقد بود که این قصه ته ندارد و آنگاه آن تعاملات الکترونیکی گسترش پیدا می‌کند که مردم توی یکم در فضای مجازی

با هم ارتباط برقرار می کنند، بدون اینکه از خونه بیرون بروند بتونم به چیزهایی که نیاز دارند دسترسی پیدا کنن و مستقیماً با

هرکسی که مایع به ملاقاتش باشند ارتباط برقرار کنند و اگر این مسیر را همینجور ادامه بدیم چه بسا نسل بشر مجموعاً تبدیل

به یک موجود زنده به گور پیکر شود با یک سیستم عصبی مرکزی مشترک.

این پیش بینی های نویسنده خیلی شبیه اون چیزیه که امروز بهش اینترنت می گویم.نه؟

نویسنده در کنار این پیش‌بینی یک هشدار میدهد: هر وقت جهان ما به هم پیوسته تر و متصل تر میشود آدم ها هم گونه تر و همه مشکل تر می شوند.

چون همه آدم ها توی فضای مجازی مشترک زندگی میکنند بعلاوه طبیعی است که توی یک چنین اوضاع و احوالی مالکیت شخصی رنگ ببازد. تا حدی که چه بسا افکار ماهم دیگر برای خودمان نباشد، بلکه متعلق به یک ذهن اشتراکی فوق العاده قدرتمند و مدرن باشد.

هرچند این چنین پیشرفتی شاید به نظر خارج از کنترل و نگران کننده برسه، باز هم این که بدونیم خدا توی هر پدیده ای وجود دارد خودش مایه دلگرمی است.

یادتون باشه که جهان هستی و همه چیزهایی که در اون هست بازی ست که خود را طراحی کرده و اگر آدم ها اوضاعو زیاد اوضاع و صیادی همگون و قابل پیش بینی و قابل کنترل کند اونجا جای که بروز تغییر حتمی هستش.

هیچ کسی حتی خدا علاوه یک بازی خسته کننده ندارد، بنابراین به احتمال زیاد خدا هم راه های جدیدی پیدا می‌کند تا خودی نشان دهند.

 

 

لطفاً نظرها، پیشنهادها و پاسخ خود را با ما و سایر همراهان آکادمی نسیم سبحان در بخش نظرات (زیر همین مقاله) به اشتراک بگذارید.